سيد على اكبر برقعى قمى
46
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
سلوك ميكرد و در ماه رمضان همچون مسلمين روزه ميگرفت و ميان او و شريف رضى دوستى بود و ابواب مكاتبات ميانشان باز بود و رسائليكه طرفين پرداختند و به يكديگر فرستادند شريف رضى آن را يك جا جمع كرد و اين رسائل منثور و منظوم بود و هر آنچه شريف رضى نظم مينمود ابو اسحق به همان بحر و قافيه پرداخته بنزد وى ميفرستاد و هر آنچه ابو اسحق ميسرود شريف هم بر آنمنوال گفته نزد او ميفرستاد بارى ابو اسحق در سال 384 از دنيا برفت و شريف رضى در آنوقت بيست و پنجساله بود و در مرثيت او قصيدهء بلند نظم كرد كه مطلعش اينست . اعلمت من حملوا على الاعواد * ارأيت كيف خبا ضياء النادى جمعى از مسلمين زبان بملامت شريف رضى گشودند و طعنها زدند كه مانند تو شريف قرشى را شايسته و روا نبود كه مانند ابو اسحق صابى كافريرا مرثيت گويد در جواب ايشان گفت مرا بر فقدان آن فضل و كمال مرثيت است نه بر فوت آن جثه : از اين رفتار شريف رضى دو چيز فهميده مىشود يكى عشقيكه بفضل و دانش داشت چندانكه در هر كس آن را مييافت بى پروا با او اظهار علاقه مينمود و اين خوى حقيقت جويان و فضيلت دوستان است ديگر خوى وفادارى بلكه بلندترين درجات آن زيرا ميدانيم مرثيتى كه شريف رضى گفته جز از خوى وفاداريش برنخاسته و خود بيقين ميدانست كه در اين كار ملامتها خواهد شنيد و نكوهشها خواهد ديد شگفتتر آنكه هر وقت از مقابر شونيزيه مىگذشت و بمدفن ابو اسحق نزديك ميشد از مركب پياده ميگشت و تا از برابر قبر او نميگذشت بر مركب نمىنشست و در سال 393 كه گذارش بر مقابر شونيزيه افتاد و قبر ابو اسحق را بديد از نو قطعهء در مرثيت او گفت كه مطلعش اينست . لو لا يذم الركب عندك موقفى * حبيت قبرك يا ابا اسحق خوى وفادارى از حريت نفس جدا نيست و تا كسى روحش آزاد